خاطراتی از بسیجی پهلوان شهید قهرمان باغچقی/ برگرفته از سایت یاران رضا(خراسان در دفاع مقدس)
1- آخرین وداع با خانواده: آخرین دیدار ما با پدر شبی بود که همراه چند تن از همرزمانش به خانه آمده بود نیمه های شب بود که با صدای مادر از خواب بیدار شدیم ، گویا به پدر الهام شده بود که این دفعه در رفتنش برگشتی نیست .به همین خاطر از مادر خواسته بود که ما را برای خداحافظی از خواب بیدار کند.
2- لحظه و نحوه ی شهادت: به خاطر دارم ساعت 2 نیمه شب (1366/5/8)هشتم مرداد هزار و سیصد و شصت و شش بود که خمپاره ای به تخته ای اصابت نمود و تخته آتش گرفت و در این اثنا فرمانده مان شهید شد. جریان از این قرار بود که ما داخل کمین بودیم فرمانده گفت: یکی از بچه ها آتش را خاموش کند و الا گرا می دهند ،حق تیراندازی نداشتیم حتی المکان باید عملیات را در سکوت انجام می دادیم . ما داخل سوله بودیم و به ناچار باید یکی از ما این کار را می کرد . که قهرمان که در جبهه به عمو قهرمان معروف بود داوطلبانه قمقمه ای برداشت و آب آن را به روی آتش پاشید که ناگهان خمپاره دوم شلیک شد و به ناحیه سمت راست سر وی اصابت کرد و به درجه رفیع شهادت رسید و بدون اینکه آهی بکشد و به لقاءالله پیوست .
3- اعتقاد به ولایت: یک روز در داخل قایق نشسته بودیم که شهید گفت: بیا پیش من بنشین ، سپس دستم را گرفت و به من گفت : راه امام را ادامه دهید.
این وبلاگ در سال 1386 خورشیدی با هدف معرفی روستای پرافتخار باغچق بدور از هرگونه طایفه گرایی، راه اندازی شد